بشین دعا کن ...
نذر کن ...
این رشته جدید ه قبول شی ؛
میگم مادر من قسمت باشه میشه ، نگران نباش
دروغ میگفتم
اون روزی که قرار شد با #بهجت بریم بیرون تو اردیبهشت
من از فروردین ذوق داشتم ...
استرس داشتم ...
کلی برنامه چیده بودم که همه چی جور شه ...
با #غریبه_آشنا هماهنگ کنم ...
ته همه اینااا هم از یک ماه زودتر نذر کردم ؛
کلی از خدا خواستم
حتی نذرم رو قبل اینکه بتونم برم یک ماه زودتر دادم
رفتم امام زاده ، دعا کردم
دعا کردم واسه اینکه ببینمش ، باهاش رابطم قطع نشه
از زندگیم نره ...
خیلی کارای دیگه هم کردم
که واسه کنکورم نکردم [ برعکس همه که اینا رو واسه کنکور و اینا میکنن ]
من از روزی که رابطم باهاش خیلی بیشتر از چیزی که بود ، شد
هر شب قبل خواب بهش فکر میکردم ...
پیام هامون رو میخوندم ...
عکس هاشو نگا میکردم با زیر صدای نامجو 😍🎼
تو اوج وقتااایی که حالم باهاش خوب میشد و میخواستم اون ثانیه ها تموم نشن
خدا رو واسه داشتنش شکر میکردم 😇
هنوزم میکنم ...
یا وقتایی که ناراحت میشم ازش و حرف نمیزنم باهاش
از خودش میخوام رابطم باهاش درست شه دوباره
خودش میدونه که آوردتش تو زندگیم ...
ازم نگیرش ...
نگیرش ...
حتی اگه واسه من نیست ...
حتی اگه الان هم واسه یکی دیگه ست ...
#پایان_باز
#برداشت_آزاد
#:))ii
نه درست میشه؛