از اینجا که من نشستم شهر خیلی عادی بنظر میاد. اگه از شیشهی کثیف پنجرهی طبقهی چهارم ساختمونی که من هستم به شهر نگاه کنی، خیلی راحت میتونی بفهمی این شهر اونی نیست که بزرگ شدیم توش. همهچی خاکستریه. ماشینهایی که میرن. اونایی که میان و این رفتوآمد هیچوقت تموم نمیشه. انگار هرشب بهم یادآوری میشه که زندگی همیشه تو جریانه.
میگه کسیکه دلش میخواد دیگه نباشه،
نامه نمینویسه؛
منتظر دیدن کسی نیست؛
برای رسیدن به تراپیهاش لحظهشماری نمیکنه؛
لباس جدید سفارش نمیده؛
منوی رستورانهایی که دوست داره بره رو چک نمیکنه؛
از شب قبل به فرنچتستی که قراره واسه صبحونه درست کنه، فکر نمیکنه.
تو دلم بهش میخندم و میگم یکی میتونه همهی این کارهارو کنه و موقع انجام تکتکشون به نبودن فکر کنه؛ حتی اگه درکش واست سخت باشه.
+ [ ۱۴۰۳/۰۴/۰۹ ] [ 18:7 ] [ هُدوس ]
نه درست میشه؛