امید زیادی به زندگی ندارم

و ارتفاع پنجره‌ات کمتر از دو متر که باشد،

امید چندانی به مرگ هم نخواهی‌ داشت

سال‌هاست روی تیغۀ باریک دیواری راه می‌روم

که سقوط از آن همان‌قدر غیرممکن است

که ماندن،

که ادامه‌ دادنش

با من چه‌ کرده‌ای دنیا!؟

چگونه این‌گونه غم‌انگیز در خود به تساوی رسیده‌ام؟

چگونه خود را در کمال عدالت به دو نیم کرده‌ام؟

حتی یک قرص سرماخوردگی

در برابر تقسیم‌شدن به دو بخش کاملاً مساوی مقاومت می‌کند

تا کِی؟

تا کِی به تیز کردن چاقویت ادامه می‌دهی؟

تا کِی نیمه‌های مرا با وسواس

در کفّه‌های ترازوی خویش می‌ریزی؟

نیمی‌ که خودم هستم را

نیمی‌که خودم بـودم را

با من بگو کسی‌که با چتر از خانه بیرون می‌رود،

به آسمان خوشبین است

یا بدبین؟

کسی‌که ارتفاع ساختمان‌ها‌ را محاسبه می‌کند،

به آسمان فکر می‌کند

یا زمین؟

#لیلا_کردبچه

امروز تقريبا هيج چيز درست كار نكرد.

او در جايى زندگى می‌كند كه پيشبرد هر چيز غلط هزار مرتبه آسان‌تر است از به سرانجام رساندن كوچكترين كار درست. اين چرخ از حركت هم نمی‌ايستد.

براى او حد مشخصى از زنده ماندن تعريف شده؛ نه ايستادن محض است و نه معناى حركت می‌دهد.

«تو زندگی کن، هر آنچه را که من به مرگ خواهم باخت.»

گفته بودم حسرتش به دلم می‌مونه تا آخر عمر اگه نشه؛ حسرتش اومده جا خوش کرده رو دلم، سنگینه یکم، میشه زودتر عمرم تموم شه؟

‏«نه فراغتِ نشستن، نه شکیبِ رخت بستن، ‏نه مقامِ ایستادن، نه گریزگاه دارم.»

«خزان عمرم رسید، نوبهار که هستی؟»

رنده دستم رو بُریده، چایی رومبلی رو لک کرده، ماهیتابه بوی تخم‌مرغ گرفته، شلوارم پاره شده، کت‌م چروک شده، فریزر سوخته، غذام ته گرفته، رو کتابخونه‌م خاک نشسته، قرص‌هام تموم شدن، لباس‌هام گم شدن، قارچ‌ها سیاه شدن، پادکست‌هام تکراری شدن، کره آب شده، برنجم شفته شده، ساعتم خواب رفته، دکترم رفته، شوفاژ خراب شده، موهام چرب شده، آسانسور گیر کرده، پیامم سین نشده، صداهای تو سرم زیاد شدن، آشغال‌ها جمع شدن،

عینکم شکسته،

قلبمم،

خودمم.

بطری‌های قرص روی میز آرایش، سرپا خوردن ماکارونی نیمه‌گرم با خیارشور، منتظر موندن برای صدای سوت پلوپز، صدای چنگ انداختن موجودی که تو دیوار بغل اتاقم زندگی می‌کنه؛ صداش از سرم بیرون نمیره حتی وقتی تو اتاق نیستم.

چرخش لباس‌ها با دور هزار و چهارصد، از این تندتر دیگه نمیشه. لک پاک‌نشدنی روی سرامیک، نقاشی‌های درهم روی کمد دیواری؛ اینجا قبلا اتاق یه بچه بوده. بچه عه تو همین اتاق مُرده؛ خفه شده. بعد از اون اینجا هشت سال خالی بوده. من الان جایی نشستم که ممکنه اون آخرین نفسش رو کشیده باشه.

برگه آزمایش تهِ کمد، ایرپادی که شارژش تموم شده، دمپایی‌هایی که هیچوقت از پلاستیکشون بیرون نیومدن؛ چون تو دیگه هیچوقت به اینجا برنگشتی.

شمعی که هر غروب خورشید روشنش میکنه، صدای بچه یاکریمی که تو کانال کولر زندگی میکنه، نصفه شیری که تاریخ انقضاش گذشته، چاقویی که دستم رو برید؛ اون بُرید یا من خواستم ببُره؟ فرقی میکنه؟ زخم‌هایی که به فاصله کم از هم، بوجود میان، یکی داره منو نگاه میکنه، حس می‌کنم یکی دیگه هم اینجا هست.

تی‌بگی که رنگ نمیده، کتاب تو با دست‌خطت گوشه کتابخونه، گالری‌ای که عکس‌های هشت سال پیش رو یادآوری میکنه، سینکی که یک ماهه شسته نشده، قراری که تمام سلول‌هام میگن کنسلش کن.

داره یادم میره آخرین باری که دیدمت چه شکلی بودی. الان چه شکلی‌ای؟ کاش برام از خودت یه چیزی بفرستی.

حس رهایی؛ مثلِ دادن آخرین قسط، خوردن آخرین کلوچه، تموم شدن کلاسی که میدونی بعدا قراره دلتنگش شی. حس رهایی یعنی خالی شدن بطری‌های قرص روی میز آرایش وقتی دیگه صدای جونور توی دیوار رو نمی‌شنوی.