نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
هنوز زنده‌ام
و این‌روزها
هربار حواسم را پرت کرده‌ام در خیابان،
بوق اولین ماشین، عقب‌عقبم رانده‌است

نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
این‌شب‌ها
هربار ناامیدی مرا به پشت‌بام خانه رسانده‌ا‌ست،
احتیاط پله پله پله پایینم کشانده‌است
با اینکه می‌دانسته در من
دیگر
چیز زیادی برای شکستن نمانده‌ا‌ست

این‌شب‌ها روی پیشانی‌ام
جای روییدن شاخ می‌خارد و
پوستم این‌روزها زبر و خشن شده‌است
و تو از شکوه کرگدن‌شدن چه می‌دانی؟

(و بر این سیّارۀ خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیده‌اند
بی‌عشق می‌شود زنده ماند؛
موجودات عجیبی
که بی‌آنکه کسی، جایی، نگرانشان باشد
با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند
و صبح‌ها در پارک می‌دوند

موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سخت‌جانیِ چشم‌هایشان خیره شوی،
می‌فهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده‌است)

نمی‌خواهم نگرانت کنم
نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا... امّا...
نداشتنت را بلد شده‌ام
و مثل کودکی‌که سرانجام فهمیده‌ا‌ست
تمام آنان‌چه در تاریکی‌ست
همان‌هاست که در روشنایی‌ست،
به خیانت دست‌های تو فکر می‌کنم
که تمام این سال‌ها
چراغ‌ها را
خاموش نگه داشته‌بودند.

#لیلا_کردبچه